این روزها اونقدر خوب و پر از آرامشم که اصلا دوست ندارم هیچ چیزی این سکون رو خراب کنه. توی این تعطیلات طولانی مدتی که داشتم روزها برای پیاده روی از خونه خارج می شدم و مدتها به آمد و رفت خودروها، به ویترینها، پوشش آدمها خیره می شدم .جلوی ویترین جواهرفروشی، عینکسازی، گلفروشی، انتشارات تازه و ... ایستادن و هنر را حلاجی کردن لذت خوبی دارد.
میشه در بازار تجریش قدم زد و در بوی میوهها و سبزیجات ، عطر برانگیزاننده آجیلفروشی و شیرینی فروشی غرقه شد تا وارد دکان شوی قبل از اینکه بگویی چه میخواهی، چند دانه پسته شامی، بادام هندی یا پسته داغ کف دستت میگذارند و نمکگیر میشوی، و شهر هنوز آنقدر گنده نشده که تو ندانی این اولین آجیلفروشیست که چنین ابتکاری زده است. فارغ از این ماجرا که الان کی هستم و الان چه ساعتیست و جهان بهکام کیست، مردمی را که میگذرند نگاه میکنم.
در این مدت از تمام برنامه های روزمره ای که داشتم به دور بودم و فقط برای خودم بودم و خودم. آنقدر فیلم و کتاب ندیده و نخوانده داشتم که این مدت جوابگوی آنها نباشد. فیلمهای مزخرفی هم دیدم که زمین تا آسمان با چیزی که فکر می کردم فاصله داشت. فیلم Coffee and Cigarettes را دوست داشتم . شخصیتهای مختلف در اپیزودهای مجزا در حال گفتگو و کشیدن سیگار و نوشیدن قهوه ، برای منی که دوست دارم آدمها را تماشا کنم جالب است. فیلمی که درباره لحظات غیر دراماتیک زندگی انسان ها باشد. لحظاتی که در زندگی انسان ها مهم نیستند و اتفاق مهمی در زندگیشان نمی افتد. جایی که جدای از مسائل مهم زندگیشان به کارها و اموری می پردازند یا صحبت هایی می کنند که نقشی در زندگی آن ها ایفا نمی کند.

اما بیش از همه نماهایی که میز از بالا نشان داده می شد را دوست داشتم.


