تبليغاتX
جودی ابوت

جودی ابوت

ای کاش عظمت در نگاه تو باشد ، نه در چیزی که به آن می نگری

این روزها اونقدر خوب و پر از آرامشم که اصلا دوست ندارم هیچ چیزی این سکون رو خراب کنه. توی این تعطیلات طولانی مدتی که داشتم روزها برای پیاده روی از خونه خارج می شدم و مدت‌ها به آمد و رفت خودروها، به ویترین‌ها، پوشش آدم‌ها خیره می شدم .جلوی ویترین جواهرفروشی، عینک‌سازی، گلفروشی، انتشارات تازه و  ... ایستادن و هنر را حلاجی کردن لذت خوبی دارد.

می‌شه در بازار تجریش قدم زد و در بوی میوه‌ها و سبزیجات ، عطر برانگیزاننده‌ آجیل‌فروشی و شیرینی فروشی غرقه شد تا وارد دکان شوی قبل از این‌که بگویی چه می‌خواهی، چند دانه پسته شامی، بادام هندی یا پسته‌ داغ کف دستت می‌گذارند و نمک‌گیر می‌شوی، و شهر هنوز آن‌قدر گنده نشده که تو ندانی این اولین آجیل‌فروشی‌ست که چنین ابتکاری زده است. فارغ از این ماجرا که الان کی هستم و الان چه ساعتی‌ست و جهان به‌کام کیست، مردمی را که می‌گذرند نگاه می‌کنم.

در این مدت از تمام برنامه های روزمره ای که داشتم به دور بودم و فقط برای خودم بودم و خودم. آنقدر فیلم و کتاب ندیده و نخوانده داشتم که این مدت جوابگوی آنها نباشد. فیلمهای مزخرفی هم دیدم که زمین تا آسمان با چیزی که فکر می کردم فاصله داشت. فیلم Coffee and Cigarettes را دوست داشتم . شخصیتهای مختلف در اپیزودهای مجزا در حال گفتگو و کشیدن سیگار و نوشیدن قهوه ، برای منی که دوست دارم آدمها را تماشا کنم جالب است. فیلمی که درباره لحظات غیر دراماتیک زندگی انسان ها باشد. لحظاتی که در زندگی انسان ها مهم نیستند و اتفاق مهمی در زندگیشان نمی افتد. جایی که جدای از مسائل مهم زندگیشان به کارها و اموری می پردازند یا صحبت هایی می کنند که نقشی در زندگی آن ها ایفا نمی کند.

اما بیش از همه نماهایی که میز از بالا نشان داده می شد را دوست داشتم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 9:7 AM  توسط جودی  | 

بالاخره نتیجه بی احتیاطی در رانندگیم رو دیدم. هر چی بهم می گفتن اینقدر با سرعت نرو، اینقدر به ماشین جلویی نزدیک نشو، اینقدر بد ترمز نکن ، فایده نداشت که نداشت. توی اتوبان کرج با سرعت صدو چهل می رفتم که یکدفعه حس کردم ماشین از کف جاده بلند شد و دیگه کنترلش رو ندارم. کشیده شدم سمت گارد ریل و بعد وسط اتوبان. فقط می خواستم ترمز کنم . چنان نمایش مارپیچی وسط اتوبان راه انداختم که شبیه به ماشین بازی های کامپیوتری بود و ماشین های دیگه سعی می کردن من رو به عنوان مانعی دیوانه رد کنن. می دونستم ترمز کردن همانا و کوبیدن از پشت همانا ولی ترجیح می دادم ماشین از پشت داغون بشه تا اینکه چپ کنم. دوود بود که از بغل لاستیکها می زد بیرون. بالاخره ایستادم و با یک ضربه ناگهانی به سمت جلو پرت شدم و صندلی از جا کنده شد.

راننده ایی که از پشت به من زد مقصر شناخته شد . گرچه من و وجدانم می دونیم که مقصر اصلی کیه.

اون آقایی که به من زد می رفت تبریز. نمی دونم شاید این اتفاق افتاد که اون به تبریز نرسه یا اصلاً من تعادلم رو از دست دادم تا بشم فرشته نجاتش تا برگرده. ممکن بود اتفاق بدتری براش می افتاد. بهر حال هر اتفاق بدی جلوگیری می کنه از یه اتفاق بدتر. آخه هر چی فکر می کنم علت عدم تعادل و مارپیچ رفتن ماشین رو نمی فهمم. شاید دارم دلم رو خوش می کنم.

حتماً باید گردنم خرد می شد تا می فهمیدم کنترل سرعت یعنی چی!

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 10:21 AM  توسط جودی  | 

مدتها بود که به کافه محبوبم نرفته بودم. شاید سه سالی می شد. از وقتی که مسیر من و گلی دوستم عوض شد دیگه خیلی کم همدیگه رو می دیدیم. اون رفت و پرستار شد و فاصله دیدارها خیلی زیاد. همیشه عاشق این بودیم که خیابون ولیعصر رو قدم زنان بریم تا برسیم و یه چیزی سفارش بدیم و ساعتها اونجا بشینیم. دیروز رفتم دم بیمارستانشون و تصمیم گرفتیم که دوباره قدم زنان بریم تا خاطرات گذشته. هنوز هم حال و هوای اونجا همونطور دلنشین بود. با این تفاوت که رنگ آدمها تغییر کرده بود و خیلی از دخترها و پسرهایی که اونجا بودن فقط دنبال یه جای دنج می گشتن. ولی اونجا برای من معنایی بیش از یه جای دنج داشت. که هیچ پنجره ایی رو به بیرون باز نمی شه و تمام نورش رو از چراغهای فانوسی شکلش می گیره. 

وقتی قهوه اسپرسو با اون همه کف رو گذاشتن جلومون دیدم انگار هیچ چیزی عوض نشده و دوباره شروع کردم قاشق ، قاشق قهوه رو مزه کردن. دوباره گلی از آداب خوردن اروپایی گفت و اینکه چرا همراه بشقاب کیک به جای قاشق ، چنگال می یارن چون اصل خوردن کیک با قاشق هست. اونوقت من یه پوف تحویلش دادم و گفتم تو هیچ وقت عوض نمی شی ، بزار راحت باشم و لذتمو ببرم.

آدمها هیچ وقت عادتها و علاقه هاشون تغییر نمی کنه. من هنوز هم وقتی ساعت پنج می شه دلم پرواز می کنه به دوران مدرسه و اینکه تند و تند می آمدم خونه تا چایی مامان جون رو با بیسکویت هنگام تماشای کارتون بخورم. به نظرم بچه های حالا علاقه هاشون خیلی متفاوت تر شده .فقط کاش اونها هم برای خودشون چیزهایی داشته باشن تا وقتی بزرگ می شن به عنوان گنجینه ازش یاد کنن. چند وقته به این موضوع فکر می کنم که من زیادی تو گذشته ام موندم و دارم از حالم غافل می شم .

دیروز وقتی رسیدم خونه باغچه خشک خشک بود . آفتاب اونقدر شدیده که خیلی از برگهای گل رزهام زرد شده . سریع لباسهامو عوض کردم و با قیچی باغبونی رفتم تو باغچه و شروع کردم به زدن برگهای زرد شده و در شرف خشک شدن. یه دفعه متوجه شدم که تخم خیارهایی که هفته گذشته کاشته بودم سبز شدن. به نظرم خیلی سریع بوده. کنار هر کدومشون یه خلال دندون گذاشتم و با نخ بستم تا حین آب دادن ساقه هاش نشکنه. بعد چایی دم کردم تا بعد از آب دادن گلها بیام تو حیاط و چایی بخورم. هر چیزی هم که به نظرم چایی رو خوش طعم تر می کرد بهش اضافه کردم. آقای همسر زودتر از موعد برگشت خونه و چون هرگز چایی نمی خوره  قرار شد شام بخوریم. وقتی توی آشپزخونه سالاد درست می کردم به کتری که داشت قل قل می کرد و قوری روش که بخار از پهلوهاش می زد بیرون نگاه کردم و گفتم بعد از شام لذت نوشیدنتو می برم. بعد از شام ظرفها رو می شتم و دوباره به صدای سوت کتری گوش می کردم . رفتیم خرید و وقتی برگشتیم تا من لباسهامو عوض کنم و بیام پایین دیدم آقای همسر با یه ظرف هندونـه خـرد شده از آشپـزخونه اومـد بیـرون. بهش می گم من می خواستـم چـایی بخورم و بهم می گه اصلاً توی این گرما نمی چسبه بیا هندونه بخور تا خنک شی. آخر شب وقتی میرم توی آشپزخونه تا ظرف هندونه رو بشورم زیر گاز رو خاموش می کنم .کتریی که دیگه آبی توش نمونده و چایی که حسابی سیاه شده رو توی سبد ظرفشویی خالی می کنم و خنده ام می گیره از اینکه چرا باید خوردن یه چایی رو سخت بگیرم  و منتظر فرصت باشم.  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 11:17 AM  توسط جودی  | 

جذاب بودن هم سخته!!! آدمها به شخص جذاب تمایل دارند و براش سیگنالهای حاکی از جذب شدن میفرستن، هر انسانی هم بطور طبیعی تحت تاثیر این سیگنالها قرار میگیره و ذاتا دوست داره که جواب بده...اما وقتی به هر دلیلی مانعی هست (اجتماعی، اخلاقی، وفاداری و ...)، زندگی شخص جذاب میشه میدان کشمکش و جنگی دائمی برای فرار از قوانین و تمایلات طبیعی.... جالب اینه که تنها بشری که ازش این سیگنالها رو دریافت نمیکنی اون شخصیه که هیچ محدودیتی در ارتباط تون نیست...یعنی جواب بی جواب...

من چه مرگمه که فکرم میره سمت مردهای دیگه ای که بهم سیگنال میدن؟

شاید هم عادیه، شاید طبیعت آدمها همینه، شاید همه همینطورن ولی مخفی میکنن حتی از خودشون، فکر رو نمیشه افسار زد، فکر بینهایت آزادی عمل داره.....

نگاهم کرد، چشمم رو برگردوندم... باز هم خیره و عمیق و معنی دار. این بار من هم با شیطنت همون نگاهی که تحویلم داد رو بهش برگردوندم، اون لحظه، ذره ای به این فکر نکردم که متاهلم و همسرم رو دوست دارم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 10:32 AM  توسط جودی  | 

هیچ چیزی خواب صبح نمی شه. زمستونها برای خودم دلیل می یارم  که چون هوا سرده و دیر روشن می شه خوابیدن زیر پتو حسابی می چسبه .ولی نمی دونم برای حالام چه دلیلی بیارم که اونقدر سخت از رختخواب جدا می شم و چشم بسته راه می افتم تو خونه و کلی می خورم به در و دیوار. نمی دونم چرا محدوده اشیاء رو جدیداً تشخیص نمی دم. چند روز پیش بازوم چنان محکم خورد به کیوسک تلفن که حس کردم دستم از جا در آمده. ولی جالبه که بعضی ها چه خوب و چه زود خواب از کله شون می پره. مثل همین راننده وانت امروز صبحی، یه آهنگ مکش مرگ من بندری گذاشته بود با صدای بلند که فکر کنم همون موقع بود که تازه از خواب بلند شدم و یه صبح به خیر جانانه و احوالپرسی با خودم کردم.

دلم برای مامانم تنگ شده . برای قورمه سبزی های موقع ناهار ، اونوقت دراز کشیدن کنارش و خوابیدن با نوازش هاش. هنوزم وقتی می رم پیشش می شم یه دختر بچه کوچولو و اصلاً دوست ندارم این روند تغییری بکنه.

من امروز ناهار می رم پیش مامان.  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 11:10 AM  توسط جودی  | 

بعد از دو ماه برگشتم به سالن ورزش. به خـاطر آسیبـی که زانـوی پـای چپم دیده بود بـاید بهش استراحت می دادم و دیروز وقتی دوباره لباس ورزشی رو پوشیدم و شروع کردم به دویدن چنان ولعی از خودم نشون می دادم که هر گام انگار فتحی بود. می دونم که برای اولین جلسه بعد از مدتها ، فشار زیادی به خودم آوردم . تصمیم داشتم که مثل سابق رکوردهای قبلی رو بشکنم و در نتیجه timing گوشی رو start کردم تا تعداد دویدن دور زمین فوتسال رو حساب کنم و حالا نتیجه این هست که با یک بدن کوفته و کلی عضلات گرفته در خدمت شما هستم. حتی اونقدر خنده دار از پله ها بالا می رم که همه فکر می کنن شش ماهه حامله ام !

خیلی بد عنق و گنده دماغ شدم. اگه به روم نمی یارم ولی خوب می دونم که! اعتراف کردنش اینجا برام مشکلی نیست. شدم عین این سگهای پاچه گیر و خلاصه سمت هر کی می روم باید مراقب خودش باشه. تقی به توقی قهر می کنم . مزخرف شدم نه ؟ لازم نیست کسی بگه چخه چخه، چون پشت این صفحه قطعاً در امانید.

دیروز به خاطر اینکه همسر جان گلهای باغچه رو آب داد حسابی شاکی شدم و هی غر زدم که اینها گلهای منه و خودم میزان آبش رو می دونم. با تعجب نگام کرد و گفت خوب برو لباس بپوش و بیا تو حیاط ولی من زیر بار نرفتم که نرفتم . گفتم خونه خودمونه دوست دارم با تاپ و شورت بیام تو حیاط . خوب کسی از ساختمونهای روبه رو نگام نکنه. خلاصه که بدجوری بد غلقی کردم و حالا روابط تیره و تار شده ..............

خیلی دلم می خواست اینجا مسابقات زنان این همه محدودیت نداشت و می تونستن همه جور بـازدید کننده اعـم از مـرد و زن داشتـه بـاشن و بـا افتخـــار کاپشـون رو جلـوی دوربین بالا بگیـرن. آخه می مردید اگه می زاشتید ما هم یه ذره نفس بکشیم. از بس فقط اسمم رو روی برد مقام دارهای مسابقات دیدم عقده ایی شدم. می خوام یه عکس مشتی مثل همین عکس پایینی بگیرم و برم بزنم روی برد. عواقب بدی که نداره ؟ داره ؟

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 10:6 AM  توسط جودی  |